دسته‌بندی نشده

۱۵ اکتبر ۱۹۹۳؛ روزی که اپل، با وجود سود، مدیرعاملش را کنار گذاشت

اگر تنها یک جمله از تاریخ سیلیکون ولی به گوشتان خورده باشد، احتمالاً همین است: «جان اسکالی» همان مردی است که Steve Jobs را از اپل بیرون کرد. اما ۱۵ اکتبر ۱۹۹۳، روزی که خود اسکالی اپل را ترک کرد، روایت دیگری را آشکار می‌کند؛ شرکتی که هنوز سود می‌ساخت، زیر فشار بازار مدیرعاملش را کنار گذاشت.

استعفای اسکالی یک روز پس از انتشار گزارش مالی اپل اعلام شد. آن گزارش به‌ظاهر فاجعه نبود؛ اپل سود کرده بود و فروشش اندکی رشد کرده بود، آن‌قدر که پیش‌بینی‌های بدبینانه‌ی تحلیل‌گران را پشت سر بگذارد. با این حال، سود خالص آن فصل ۲.۷ میلیون دلار بود، در برابر ۹۷.۶ میلیون دلار در همین بازه از سال ۱۹۹۲؛ سقوطی ۹۷ درصدی.

اپل روی کاغذ برنده بود و در عمل خون از دست می‌داد. و همین‌جا است که به گمان من گره اصلی پرونده باز می‌شود: سود ناچیز در برابر ساختار پرهزینه‌ی شرکت، برای هیئت‌مدیره‌ای که به رشدهای دو رقمی عادت داشت، بحرانی واقعی بود. دستمزد اسکالی هم در چنین وضعیتی توجیه‌پذیر به نظر نمی‌رسید؛ گزارش‌ها می‌گویند او در سال ۱۹۸۷ با ۲.۲ میلیون دلار درآمد سالانه، پردرآمدترین مدیر سیلیکون ولی بود.

بسته‌ی خروج او هم تصویر قربانی بی‌پناه را کامل نمی‌کند. حقوق پایان کار، دستمزد مشاوره‌ی یک‌ساله و تعهد اپل به خرید عمارت شخصی و جت اختصاصی Learjet او، با احتساب تورم امروز روی هم حدود ۲۳ میلیون دلار ارزش داشت. این عدد تخمینی است و بر پایه‌ی محاسبه‌ی همان گزارش به دست آمده.

مسیر اسکالی به اپل از نوشابه می‌گذشت. او رئیس Pepsi بود و بخشی از شهرتش را مدیون «چالش پپسی» بود؛ کمپینی که در آن مصرف‌کنندگان در آزمون چشایی و بدون دیدن برند، بین پپسی و Coca-Cola یکی را انتخاب می‌کردند. ایده‌ی اولیه از خودش نبود، اما او همان ایده را از چند ایالت به کمپینی سراسری در آمریکا تبدیل کرد. همین کارنامه بود که جابز را به سراغش فرستاد و آن جمله‌ی معروف را بر زبانش نشاند: می‌خواهی تا آخر عمر آب‌قند بفروشی، یا با من بیایی و دنیا را تغییر بدهی؟

اسکالی جای «مایک مارکولا» را گرفت؛ سرمایه‌گذار اولیه‌ی اپل که سال‌ها نقش مدیرعامل را بازی کرده بود. جابز اول سراغ «دان استریج»، مدیر پروژه‌ی IBM PC در IBM، رفت و جواب منفی شنید. شکار مدیر هم به «جری روش» سپرده شد؛ کسی که به گفته‌ی اسکالی یک هفته درباره‌ی اپل تحقیق کرد و بعد کار را پذیرفت. اپل هم حقوق نیم میلیون دلاری اسکالی در پپسی را دو برابر کرد، یک میلیون دلار پاداش امضا گذاشت و حق خرید ۳۵۰ هزار سهم را به او داد.

تصویری که امروز از آن دوره ساخته شده، تیره‌تر از خود واقعه است. استیو وازنیاک در سال ۲۰۱۳ به The Verge گفت مکینتاش «به‌شدت شکست خورد» و بعد اضافه کرد کسانی مثل اسکالی بودند که پس از کنار رفتن Apple II برای مکینتاش بازار ساختند. او از Newton، طرح مفهومی Knowledge Navigator و HyperCard هم به‌عنوان دستاوردهای آن سال‌ها یاد کرد. در کنار این‌ها، شکست‌های روشنی هم بود؛ کمپین «مکینتاش را امتحان کن» در سال ۱۹۸۴ با ۱۶ صفحه تبلیغ در Newsweek و هزینه‌ای بیش از ۲.۵ میلیون دلار اجرا شد، حدود ۲۰۰ هزار نفر در آن شرکت کردند و بخش بزرگی از دستگاه‌ها، بعضی آسیب‌دیده، به اپل برگشت.

روایت «اسکالی جابز را اخراج کرد» هم دقیق نیست. منبع این بازخوانی می‌گوید آنچه رخ داد مجموعه‌ای از درگیری‌های داخلی هیئت‌مدیره و سلب اختیارها بود، نه یک اخراج شخصی. خود اسکالی سال‌ها بعد گفت نداشتن دانش رایانه، استخدام او را برای اپل به «اشتباه بزرگی» تبدیل کرد. پنج روز پس از ترک اپل، مدیرعامل Spectrum Information Technologies شد؛ شرکتی در حوزه‌ی فناوری ارتباطات که حدود چهار ماه بعد، در میانه‌ی دعواهای حقوقی، از آن هم کنار کشید.

برای خواننده‌ای که اپل پس از جابز را دنبال کرده و دیر یا زود درباره‌ی دوره‌ی پس از Tim Cook هم قضاوت خواهد کرد، این پرونده روشن است: تصمیم‌های بزرگ مدیران معمولاً از فشار مالی همان فصل زاده می‌شود، نه از یک شکست فناورانه‌ی مشخص. هیئت‌مدیره‌ای که از سقوط سود می‌ترسد، مدیری با کارنامه‌ی سوددهی را هم کنار می‌گذارد.

اسکالی نه نابغه‌ای بود که اپل را نجات داد و نه تبهکاری که آن را نابود کرد. مردی بود که در بدترین سال مالی شرکت پشت میز ماند و بعد از خودش محصولاتی گذاشت که سال‌ها بعد، به شکل گوشی هوشمند، به جیب همین نسل برگشتند. داوری تاریخ درباره‌ی او، به گمان من، بیش از حساب‌های مالی از همان جمله‌ی معروف درباره‌ی فروش آب‌قند اثر گرفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *